۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

بررسی افراد TS از دیدگاه روانشناسان ( بخش دوم )

بررسی  افراد TS  از دیدگاه روانشناسان ( بخش دوم )
همه گیر شناسی: ‌أ. کودکان - شیوع در کودکان

اطلاعات دقیقی در این زمینه هنوز منتشر نشده است؛ در بین یک نمونه از پسرهای 5-4 ساله که به دلیل مشکلات بالینی به درمانگاههای سرپایی مراجعه کرده بودند، تمایل برای تعلق به جنس مخالف 15درصد بود، ولی در بین
پسر های 5-4 ساله که به دلایل دیگری (بجز مشکلات رفتاری) مراجعه کرده بودند این رقم فقط 1درصد بود. آمار مشابه برای گروههای سنی دیگر به ترتیب زیر بود:

برای سنین 7-6 ساله به ترتیب 7/2 درصد و صفر
برای سنین 9-8 ساله به ترتیب 1/5 درصد و صفر
و برای سنین 11-10 ساله به ترتیب 3/2 درصد و 1/1 درصد

در دختر های مراجعه کننده به درمانگاه فوق تشابه بیشتری در سنین متفاوت وجود داشت. در بین دختر بچه ها ی 5-4 ساله 19 درصد رفتار جنسی مخالف گزارش شده است. این رقم در بین دخترهای گروههای سنی دیگر14-9% بوده است. در بین دختر بچه های جمعیت معممول، آمار در حدود 11% برای همه ی سنین است. این اطلاعات تنها برآوردی برای اختلالات هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تـ.ی در بچه هاست و تداوم رفتار این افراد در دراز مدت برسی نشده است. 
 
همچنین علت رفتار جنس مخالف آنها نیز هنوز روشن نشده است. راه دیگر برآورد شیوع اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تـی در بچه ها، تعیین شیوع اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تـی بزرگسالان و سپس تخمین در کودکان است که این تخمین با توجه به مطالعات گذشته نگر و وجود رفتار مخالف در افراد مبتلا به اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تـی و افراد هـ.م جـ.نـ.س گـ.را صورت می پذیرد، برآورد شده است که هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی مشخص یا آشکار در 4% مردها و 2-5/1% زن ها دیده می شود؛ و در بین مردهای هـ.م جـ.نـ.س گـ.را 65-50% و در زنهای هـ.م جـ.نـ.س گـ.را تا 50% رفتار جنس مقابل را در دوران کودکی داشته اند.
البته این مطالعات از نظر روش تحقیقی دارای اشکالاتی هستند؛ و نهایتاً برآورد می شود که تمایل برای بودن در جنس مقابل در حدود 3% پسر بچه ها و کمتر از 1% دختر بچه ها وجود دارد.

نسبت جنسی در کودکان:
نسبت جـ.نـ.سـ.ی در بین کودکان ارجاع شده و در حدود 5 به1 در جنس پسر به دختر است. چندین توضیح درباره ی ارجاع بیشتر پسرها داده شده است:
اولاً: نگرانی والدین درباره ی رفتارهای دخترانه در پسرها بیشتر است تا رفتارهای پسرانه در دخترها. از نظر گروه همتا نیز، پسرهایی که رفتار جنس مقابل را دارند بر چسب بزرگتری می گیرند تا مورد معادل آن در دختر بچه ها. بنابراین ممکن است شیوع تقریباً یکسان اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یتی در پسر بچه ها و دختر بچه ها وجو د داشته باشد، اما درصد ارجاع متفاوت باشد.

ثانیاً: با توجه به آنکه از نظر زیستی، وضعیت بنیادین جـ.نـ.سـ.ی زن بودن است، رشد و تکمیل خصوصیات اولیه و ثانویه جـ.نـ.سـ.ی در مردها از پیچیدگی بیشتر برخوردار است، بنابراین احتمال بروز مشکلات در آنها نیز بیشتر است.

ثالثاً: بر طبق الگوی رشد روان پویایی در ابتدا ارتباط عاطفی قوی با والد مؤنث، در هر دو جنس صورت می پذیرد؛ ولی در نهایت دختر ها باید با همین والد همانند سازی کنند در حالی که پسر ها با والد مذکر همانند سازی خواهند کرد و این می تواند نشانگر رشد پر مخاطره تر روانی جـ.نـ.سـ.ی در پسرها باشد.

سن شروع در کودکان
بیشترین ارجاع در مورد کودکان مبتلا به اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی برای ارزیابی بالینی مربوط به کودکان سال اول مدرسه است. هرچند والدین به طور مشخص وجود رفتارهای جنس مقابل را قبل از سه سالگی نیز گزارش می دهند.

ب.  بزرگسالان
شیوع در بزرگسالان :
در این رابطه بررسی های مختلفی انجام شده و آمارهای متفاوتی ارائه شده است؛ مثلاً ولیندر در سال 1968، شیوع اختلال را در مردهای سوئدی یک مورد در هر 37000 نفر و در زن های سوئدی یک مورد در هر 103000 نفر برآورد کرده است. هوئنیگ و کنا در سال 1974 نیز ارقام مشابهی را در انگلستان گزارش کرده اند (یک نفر در هر 34000مرد و یک نفر در هر 108000 زن).
در مورد کشور ایران متأسفانه آمار دقیقی در دسترس نیست.

نسبت جـ.نـ.سـ.ی در بزرگسالان :
در یکی از مطالعات انجام گرفته، نسبت جـ.نـ.سـ.ی دو مرد به ازای یک زن گزارش شده است. البته در تحقیقات دیگر، آمار متفاوت است؛ از جمله در تحقیقی که بر روی دگر جنس باورهای لهستانی در طول دوره ی 6 ساله صورت گرفته، نسبت جـ.نـ.سـ.ی  مرد به زن 5 به 1 بوده است.

در هر حال آنچه در تمام مطالعات یکسان گزارش شده است شیوع بالاتر در جنس مرد است. هر چند در مورد دگر جنس باورهای ایرانی نیز صادق باشد. البته بدون شک عوامل بسیاری بر روی اختلاف نسبت دو جنس که برای درمان مراجعه می کنند، تأثیر می گذارند؛ از جمله معروفیت بیشتری که مردهای دگرجنس باور در مقایسه با زنهای دگر جنس باور دارند و موفقیتهای بالاتر از جنبه جراحی زیبایی و واژینوپلاستی در مقایسه با فالوپلاستی.

سن شروع در بزرگسالان :
بیشتر افراد بزرگسال مبتلا به اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی ملاکهای تشخیصی برای اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی را در زمان کودکی هم داشته اند، هر چند مردها و زنهایی که در این گروه مورد توجه قرار دارند. مبتلایان به ملال جـ.نـ.سـ.یـ.تی به طور مشخصی در اواسط دهه ی چهارم عمر خود  در جستجوی کمک بر می آیند.

عوامل روان شناختی و اجتماعی
نظریات روانی –  اجتماعی :
هم عوامل روان شناختی و هم عوامل رفتاری ممکن است در شکل گیری هویت جنس مقابل نقش داشته باشند؛ مثلاً پسر بچه هایی که در سالهای اول زندگی ، همزیستاری بیش از حد و تماس پوستی خیلی زیاد با مادر خود دارند ممکن است در آینده رفتار های زنانه از خود نشان دهند. این رفتارها به علت ناتوانی برای جدا شدن روان شناختی از مادر است. 

گزارش های دیگری نیز بیانگر وجود فقدان های آسیب رسان در سالهای ابتدایی زندگی دختر بچه ها و پسر بچه ها ی مبتلا به رفتار جنس مقابل در کودک و تداوم آن رفتار در مراحل بعدی زندگی، نشان داده شد. در بیشتر خانواده ها حداقل در آغاز، هیچ تنبیهی برای رفتار جنس مقابل در فرزندشان، وجود نداشته است.

در کار محدودتری که بر روی دختر بچه های مبتلا به اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی شده است، واکنش های اولیه والدین نسبت به رفتار فرزندانشان مشابه بوده است. این بررسیها و تحقیقات مشابه منجر به ارائه «نظریه ی یادگیری اجتماعی» شد.
فرضیات یادگیری اجتماعی به طور مشخصی بر روی تقویت والدین (پس از تولد) در مورد رفتار جـ.نـ.سـ.ی کودک تمرکز دارد که این تقویت  شکل دهنده ی رفتارهای غیر طبیعی و نامناسب جـ.نـ.سـ.ی  است. در اینجا تمایز علت و اثر از همدیگر مشکل است به این مفهوم که رفتار های نامناسب والدین سبب شکل گیری اختلالات جـ.نـ.سـ.ی در کودک شده است یا این رفتارها در کودک وجود داشته و تنها توسط والدین تشدید شده است.

پس از نظریه ی یادگیری اجتماعی و از دیگر عوامل روانی- اجتماعی می توان از مذهب نام برد؛ در همین رابطه ابن تحقیق بدین شرح انجام شده است: در مقایسه ی به عمل آمده بر روی عده ای از افراد مبتلا به دگر جنس باوری، هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی و عده ای از افراد دگر جنس گرا که از نظر جنس، نژاد، تحصیلات و وضعیت اقتصادی با یکدیگر مشابه بودند، دیده شد که گروه دگر جنس گرا بیشترین «هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی» ارتباط مثبتی با مذهب در بین دگر جنس گرا ها و دگر جنس باورها داشت. 
 
فرض اولیه این بود که هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی و نگرانی های بعدی در مورد هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی که از تعلیمات مذهبی ناشی می شود ممکن است سبب دگر جنس باوری به صورت یک پیامد باشد؛ کما اینکه برخی از روان کاوان نیز دگر جنس باوری را دفاعی در مقابل هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی می دانند که به فرد دگرجنس باور اجاه می دهد تا از مسئولیت هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی فرار کند،
این راهکار به او اجازه می دهد که از یک انتخاب نا مقبول به عنوان شریک جـ.نـ.سـ.ی، به یک روش مقبولتر تمایل یابد که در طی آن فرد دگر جنس باور در همانند سازی با یک نفر از جنس مقابل، خود را قادر می کند تا تجارب جـ.نـ.سـ.ی مشابه یک فرد دگر جنس گرا را داشته باشد.

همجنس باز هراسی را ترس غیر منطقی از همجنس گرایی است؛ در مورد گیرایش هایی که این وضعیت را ایجاد می کند این موارد را نام می برد:
1. مذهب گرایی ،
2. واکنش سازی، 
3. غبطه ی واپس زده،
4. تهدید ارزش های اجتماعی ،
5. ترس از مرگ.

در بین این متغیرها به نظر می رسد که مذهب گرایی مهمتر از همه باشد. برخی از پزشکان گزارش کرده اند که عده ی زیادی از دگر جنس باورهای مورد مطالعه  کاتولیک بوده و از نظر مذهبی در زمان جوانی بسیار فعال بوده اند. همچنین با توجه به ممانعت های مذهب کاتولیک علیه هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایـ.ی، این مسئله را در بین کاتولیکها کمتر مشاهده می کنیم.

فرض اولیه در این مقوله چنین است که یک فرد مذهبی دارای تمایلات هـ.م جـ.نـ.س بـ.از ، با انجام دادن رفتار های مربوط به جنس مقابل، تعارضات بین خواسته ها ی خود و عقاید مذهبی اش را حل می کند؛ یعنی او دگر جنس گرا می شود تا مورد تأیید مذهب قرار گیرد.

البته برخی دیگر عقیده دارند که مذهب گرایی در شکل گیری دگر جنس باوری نقش عمده ای ندارد. هر چند مبتلایان به دگر جنس باوری، هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی دارند ولی در مقایسه ی دیگری که بین سه گروه قبلی (دگر جنس باور، هـ.م جـ.نـ.س گـ.را و دگر جنس گرا) صورت پذیرفت، نتایج نشان می داد که دگر جنس باورها، هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی کمتری در مقایسه با دگر جنس گراها دارند.

در این مطالعه دگر جنس گراها بالاترین شدت و هـ.م جـ.نـ.س گـ.راها دارای کمترین شدت در هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی بودند، و دگر جنس باورها حد واسط این دو گروه قرار داشتند. نکته ای که ذکر آن با توجه به مطالعه ی فوق مناسب به نظر می رسد، این است که، گفته شد در بررسی هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی سه گروه مذکور، دگر جنس باورها هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی کمتری نسبت به دگر جنس گراها داشتند؛ 

یک دلیل در جهت توجیه پایین تر بودن میزان هـ.م جـ.نـ.س بـ.از هراسی در گروه دگر جنس باورها این است که دگر جنس باورها خود به عنوان یک تنوع جـ.نـ.سـ.ی در اجتماع هستند، بنابراین ممکن است تنوع های جـ.نـ.سـ.ی دیگر نیز برای آنها مقبول تر باشد، هر چند در این زمینه، فرصت برای انجام دادن تحقیقات بعدی باقی است.

در مقایسه ای که بین هـ.م جـ.نـ.س گـ.راها و دگر جنس باورها از نظر مذهبی بودن انجام گرفت، تفاوتی بین افراد مبتلا در دو گروه فوق دیده نشد، هر چند والدین دگر جنس باورها مذهبی تر از والدین هـ.م جـ.نـ.س گـ.راها بودند. نتیجه آنکه بجز در مورد مذهبی بودن والدین دگرجنس گراها در مقایسه با والدین هـ.م جـ.نـ.س گـ.راها ، سایر یافته ها مؤید این فرضیه نیست که دگر جنس باوری تمایل به ایجاد در افراد دارای زمینه های مذهبی دارد.

هرچند که مذهبی بودن همراه با تعهد کمتر نسبت به هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایی فعالیتهای هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایی محدودتر، مخفی نگهداشتن هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایی و ارتباطات اجتماعی کمتر با سایر هـ.م جـ.نـ.س گـ.رایان است؛ ولی اطلاعات موجود تأیید کننده ی تمایل بیشتر هـ.م جـ.نـ.س گـ.راها به دوری از مذهب نیست.

در مجموع، اطلاعات فعلی بر این امر دلالت می کند که مذهبی بودن فرد، پیشگوی دگر جنس باوری در او نیست، هرچند امکان وجود ارتباطی غیر مستقیم بین مذهبی بودن و دگر جنس باوری هنوز هم باقی است.در ارتباط با سایر زمینه های روانی اجتماعی، می توان به مسائل فرهنگی اشاره کرد. در این رابطه تحقیقی در کشور دانمارک انجام شد. طی این تحقیق 10 نفر از دگرجنس باورهای ایرانی مقیم دانمارکی مقایسه کردند و مشاهده کردند که خصوصیات این دو گروه تفاوتهایی با هم دارد. محققان تفاوتهای موجود را به اختلافات فرهنگی این دو گروه ارتباط دادند.

نظریات روان تحلیلی در مورد دگر جنس باورهای مرد :
یکی از فرضیات در مورد دگر جنس باورهای مرد را مطرح شد. این است که بروز دگر جنس باوری در مردها را ناشی از حل نشدن و از بین نرفتن اضطراب جدایی در طی مرحله ی «جدایی تفرد» کودک می دانند. کودک برای انطباق با این اضطراب یک تخیل جبرانی را در مورد یکی شدن با مادرش تثبیت می کند. در واقع فرد دگر جنس باور تخیل ناخودآگاه خود را «کنش نمایی » کرده و به طور نمادین مادرمی شود. بر طبق این فرضیه، مرد دگر جنس باور جهت گیریش به گونه ای است که سبب حل اضطراب جدایی در خودش میشود. 

در تأیید این مطلب در چند مطالعه دیده شده که فقدان مادر همراه با تولید رفتارهای زنانه در کودک پسر بوده است و بر اساس  فرضیه فوق این گونه استدلال  شده که فقدان مادر سبب بروز اضطراب جدایی در پسرها شده است و  کودکان با انجام دادن رفتارهای زنانه سعی در کاهش آن داشته اند؛ یعنی اینکه نوعی رابطه با مادر حفظ شده است.
اما عمده ی فرضیات روان تحلیلی در مورد شکل گیری دگر جنس باوری را استالر شرح داده شده است؛ این فرضیات در ارتباط با شکل گیری دگر جنس باوری در یک پسر، وجود ساختار خانوادگی زیر را توضیح میدهد:

مادر چنین پسری خود در دوران کودکی مبتلا به اختلال هویت جـ.نـ.سـ.یـ.تی بوده و یک مردانگی قوی همزمان با زنانگی خود داشته است؛ مادربزرگ این پسر زنی سرد بوده و از دخترش فاصله می گرفته، بدون اینکه به دختر خود احترام بگذارد و او را وادار می کرده که احساس کند زنانگی و زن بودن فاقد ارزش است و به طور همزمان پدرش او را تشویق می کرده که در تفریحات مردانه با مهم شرکت کنند و در مجموع این دختر (مادر پسر مبتلا به دگر جنس باور)، ارزشمند بودن خود را منوط به داشتن علایم مردانگی می داند.

قبل از اینکه این دختر به بلوغ برسد توجه و محبت پدری را از دست می دهد، این از دست دادن توجه و محبت پدری می تواند به علل گوناگون باشد؛ از جمله جدایی والدین ، مرگ پدر یا معطوف شدن توجه پدر به فرزند دیگر . در هر حال این دختر مورد غفلت قرار می گیرد و به تدریج به سمت یک اختلال اگر جنس باوری پیش می رود؛ یعنی اینکه لباسهای پسرانه می پوشد، با پسرها بازی می کند و آرزوی مرد شدن می کند؛ دوست دارد در زمان بلوغ نیز تغییرات مردانه در وی به وجود آید و این درحالی است که صورت ظاهری او یک زن است و نهایتاً او در نقش یک زن ازدواج  می کند.

مردی که همسر او می شود (پدر فرد دگر جنس باور) مردی است منفعل، که مادری بسیار خشن داشته و فاقد پدری جدی و قاطع بوده است؛ حال این دو نفر با هم ازدواج می کنند و سبب بروزآسیب شناسی در پویایی خانواده می شوند؛ زن قدرت را در منزل به دست گرفته، آشکارا همسرش را تحقیر می کند و شوهر، غرق در کار و تفریحات خود است. 
نکته ی قابل توجه اینکه، اختلال دگر جنس باوری به ندرت در بیش از یک بچه اتفاق می افتد، دختر های این خانواده هر چند مشکلات روان نژندی دارند ولی مردانگی غیر معمولی نداشته و تقریباً هر گز پسرهای دیگر این خانواده (بجز فرد مبتلا) زنانگی غیر معمول پیدا نمی کنند .

فرضیه ی دیگر در مورد مرد های دگر جنس باور این است که این مرد در زمان تولد پسری است با ظاهری زیبا. حال این پسر، جبران کننده ی احساس مزمن نا امیدی و بی ارزشی (که از اوان دوران کودکی در مادرش بوده )می شود. او بهترین مأنوس مادرش می شود، همدمی که مادر برای مدتی طولانی حسرتش را داشته است و این ممکن است شرح خوبی برای این حقیقت باشد که همه ی این مادرها به پسرهایشان اسامی خیلی مردانه می دهند. 

در واقع این مادر یک پسر می خواسته است، مردی که آلت تناسلی دارد تا به واسطه ی او احساس کامل شدن کند. مادر سعی در یکی شدن با پسر زیبایش دارد، که هم از جنبه ی تماس بدنی بیش از حد با او و هم از جنبه ی روانی صورت می گیرد؛ در واقع نوزاد هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی مادرش را کامل می کند. بنابراین حضور نوزاد سبب خوشحالی مادر به علت تکمیل کردن نقص هایش می شود و از این رو سعی در برآوردن کلیه ی خواسته های کودک می کند، به طریقی که او هیچ گاه دچار احساس ناکامی نشود. کودک هم با این احساس که مادرش را می خواهد به چنین رفتارهایی از جانب مادر، پاسخ مناسب می دهد.

در واقع مادر به پسرش برای توسعه ی بدن خودش نیاز دارد و علیرغم احساس رشک و تنفرش نسبت به مردها کاری نمی کند که صدمه ای به مردانگی فعلی خود بزند. بنابراین مادر به ویژه بسیار نگران است که پسرش رفتاری کند که آشکارا تمایل برای جدا شدن هیجانی از مادرش باشد و البته، پسر نیز خودش اغلب انتخاب می کند که از نظر زیستی فرزند خوبی برای مادرش باشد و پس از گذشت  ماهها، مادر همه ی رفتارهایی را که پسرش انجام می دهد و به نظر او سخت و غیر دوست داشتنی است، مردانگی می نامد؛ 

بنابراین او چیزی خلق می کند که یک شخص جدا نبوده و قسمتی از بدن خودش است و به این ترتیب فرد دگر جنس باور را به صورتی  می بینیم که مادرش را دوست دارد؛ او نمی داند بدنش در کجا خاتمه می یابد و در کجا بدن مادرش شروع می شود وعقیده دارد که او همچون مادرش است، یعنی یک «زن».
حال فرد دگر جنس باور مشکل لاینحلی دارد، چرا که او احساس می کند زن است در حالی که دیگران او را به صورت مردی نامتعادل می بینند و بقیه ی زندگی او در تلاش نا امیدانه ای برای حل این دوگانگی می گذرد.

پدر فرد دگر جنس باور سالها  قبل توسط  همسرش به علت منفعل بودن و قابلیت تحقیر شدنش انتخاب شده است؛ بنابراین در زمانی که پسر بزرگتر می شود، پدر حضور چندانی ندارد. پدر غالباً صبح قبل از بیدار شدن پسرش از منزل خارج شده و شبها دیر وقت به منزل باز می گردد، یعنی مدت زیادی در منزل نیست؛ آخر هفته ها نیز پدر اغلب در منزل نبوده و وقتش را صرف تفریحات شخصی می کند. 

بنابراین پسر کوچولو پدرش را نمی بیند، از این رو می توان گفت پدری وجود ندارد که سبب از هم گسیختن یکپارچگی  او و مادرش شود. به علاوه برای این پسر، الگوی همانند سازی مردانه وجود ندارد و این گونه در غیاب کامل نمای مردانه، فرایند یک شدن مادر و پسر، دست نخورده باقی می ماند. به تدریج زنانگی این پسر تشویق شده و توسط مادری که این علایم را به وجود آورده است تشدید می شود.

فرضیه ی دیگر متمرکز بر عقده ی ادیپ و غیر عادی بودن آن در پسر های دگر جنس باور است. در حالت معمول به دلیل تعارض ادیپ ، پسربچه در سه تا پنج سالگی تمایل دارد مادرش را در اختیار بگیرد ولی او احساس می کند که پدر از این خواسته ممانعت به عمل می آورد، یعنی تعارضی بین تمایل پسر برای تصاحب مادر و خطر تنبیه شدن توسط پدر وجود دارد، لذا خواسته خود را سرکوب کرده و با پدر همانند سازی می کند.
ولی در پسر دگر جنس باور عقده ی ادیپ وجود ندارند، چرا که این پسر نمی خواهد صاحب مادرش شود، بلکه می خواهد مثل مادرش باشد.

نظریات روان تحلیلی در مورد دگر جنس باورهای زن :
زن دگر جنس باور حالت متفاوتی از مرد دگر جنس باور است ... اگر چه دو حالت از نظر بالینی قابل قیاس هستند. زن دگر جنس باور مثل مرد دگر جنس باور از نظر آناتومی طبیعی است و آرزوی داشتن بدن جنس مقابل و زندگی دایمی به عنوان عضوی از جنس مقابل را دارد. همچنین این حالت نیز از اوایل دوران کودکی شورع می شود و تا بزرگسالی تداوم دارد.... زن مبتلا، مثل مرد دگر جنس باور خواستار تغییر جنسیت است.

درباره ی ساختار خانوادگی زنهای دگر جنس باور این نظر وجود دارد که آنچه در مورد مادر یک زن دگر جنس باور گفته اند این است که مادر در ماهها یا سال های اول زندگی فرزندش ناتوان از انجام دادن عملکرد خود به عنوان یک مادر است؛ این ناتوانی مادر می تواند به علل زیر باشد:

مادر افسرده باشد، بیماری جسمی داشته باشد، یا به علت نگرش های بدبینانه ی مادر رابطه ی مادر فرزندی از هم گسیخته باشد؛ این غیبت مادر از نقش خود به عنوان مادر در حالی است که کودک می داند مادرش نمرده یا به جای دیگری نقل مکان نکرده است؛ مادر وجود دارد ولی به فرزندش رسیدگی نمی کند و این نوع رابطه، متضاد با حالتی است که در مرد دگر جنس باور داریم. 

آنچه در این مرحله گمان می رود اتفاق بیفتد آن است که پدر برای ساده تر شدن دوری همسرش، از دختر خود استفاده کند؛ یعنی از دخترش برای پر کردن خلأ همسرش استفاده کند که البته اگر دختر زیبا و دوست داشتنی باشد ممکن است این اتفاق بیفتد ولی آنچه در مورد زن های دگر جنس  باور گزارش شده ظاهر زشت و قوی آنها در دوران کودکی است؛ بنابراین کودک با همانند سازی با پدر سعی در جبران حالتی دارد که مادرش را به غیبت مجبور کرده است و در این مرحله پدر نیز ارتباطی محکم و رضایت بخش را با دخترش ایجاد می کند؛ 

یعنی دخترش را در فعالیت های مورد علاقه ی خویش شرکت می دهد و رفتار مردانه در دخترش ایجاد می کند، پس این کودک تمایل به فعالیت های خشن و مردانه دارد که به تدریج در او پیشرفت می کند. در واقع مردانگی در تلاش بی پایان کودک برای رسیدن به مادری غیر قابل دسترس و دور و برای جلب رضایت او ایجاد می شود؛ در اینجاست که همانند سازی با پدر، آرزوها و علایق مشابه پدر ایجاد می شود. در واقع وضعیت خانوادگی از این دختر یک شوهر کوچولو ایجاد می کند و تا چهار- پنج سالگی اغلب در آرزوی به دست آوردن و داشتن علامت و نشانه ی مردانه است.

وضعیت فوق مشابه وضعیت درون روانی یک مرد دگر جنس باور نیست. مردانگی زن دگر جنس باور زاییده ی درد و تعارض است و نه لذت و سعادت. زن دگر جنس باور به طور دایم در پی آن است که به مادری فراسوی خود برسد و این را در مردانگی خویش می بیند و تلاش می کند مشابه پدر شود (با تغییر جنسیت)؛ اما او هرگز قادر به انجام دادن آن نخوهد بود. چرا که نتایج در جهت تغییر جنسیت زن دگرجنس باور از بدن ظاهرشان را شبیه مردها می کنند و تغییر کامل امکان پذیر نیست.

کوروش اشکبوس                                                           

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر